کاش قدرت داشتم تا آن چه که در وجودم احساس می کنم به زبان آورم.

کاش می توانستم از این زندگی چشم پوشی کنم...!

کاش خداوند مرا نمی آفرید یا لا اقل این قوه ی درک را به من نمی داد تا رنج و درد مردمان را در یابم.

دیگر از زندگی و هر چه در آن است بی زارم

حقیقت چیست پس برای چه به دنیا آمده ایم آیا فقط برای رنج کشیدن یا درد آرزوهای به ثمر نرسیده پا به این دنیا نها ده ایم؟

نمی دانم چرا از زندگی ولذت آن تنفر دارم ؟

چرا نمی توانم بار سنگین زندگی رابه دوش های نهیب خود تحمل کنم ؟

چرا از زندگی سیرم؟
/ 1 نظر / 8 بازدید
محمد رضا

به نزد من آی! تا بين بلنديها قدم زنيم. برفها آب شده اند. زندگی از خوابگاهش برخاسته و به دره ها و سراشيب ها جريان يافته، با من روان شو تا ردپاهای بهار را در سبزه زارهای دور دست بجوييم!