می دانم
ای یگانه تکیه گاه من؛<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> امشب به فردا نخواهم رسید. امشب در بلندای زندگی ام خواهم شکست. دستهایم مرا در گردباد سرنوشت همچنان پابرجا نگاه داشته اند و اکنون من مانده ام و دو دست خسته با دلی نا امید. ای عزیز، کاش روزی گذارت به سرزمین تنهایی من می افتاد ولی افسوس... تو نا آشنا و غریب ترانه های عشق مرا به گلهای سرخ می بخشی و همچون رهگذری از کنار قلب زخم خورده ام می گذری. راستی دیشب از تکه تکه های غرورم تندیس با شکوه تو را ساختم. بر آن زر ورقی از عشق کشیدم و بر بام آرزوها نهادم. هم اکنون تو را در ذهن و خیالم و در ذره ذره وجودم احساس می کنم. نفسهایم مملو از عشق و نیازند. فریاد می زنم؛ فریادی از التماس و درد. ای کاش صدای من به گوشت می رسید. می دانم؛ می دانم که نمی رسد. می دانم که نخواهد رسید.
/ 0 نظر / 7 بازدید