دستهايم را بگير، و با آنها لمس کن لطافت جاري سفر آبها را، يا در کف آنها لانه اي براي پرستوهاي مهاجر بساز. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و با پاهايم قدم بردار، چه لذتي دارد احساس بلوغ خيابان زندگي زير گامهاي مشتاق، ولي مواظب باش تا حرمت حيات يک مورچه را زير پا نگذارند.

و بيا در آغوشم خانه اي بساز، تا نگذارد غبار غربت تنهايي پوست تنت را کدر کند.

و چشمهايم را به تو مي بخشم. با آنها صداي شوق کودکان را ببين که در لاي علفها به دنبال خدا مي گردند. و هر وقت دلت گرفت، انعکاس زيبايي وجودت را در آنها نظاره کن.

و گوشهايم براي تو، خوب گوش کن تا صداي آزادي بادهاي جهان را برايت زمزمه کنند. و اگر قاصدکي ديدي ، خواهند گفت:"پيام داد، دوستت دارم"!

و قلبم را بردار، و تمام حجم شفافش را پر از ذرات نوراني عشق کن. بعد يک گوشه تاريک آسمان بياويز ، تا وقتي به آسمان نگاه مي کني، طرح شادي روي لبانت بنشيند. و اگر پرسيدند:"به چه مي خندي؟"، تو بگو:"هيچ، شهابي ديدم بازيگوش، آرزويي کردم".

و روحم . . . . . .
                             تمام سطحش ارزاني تو باد.

 

تقديم به اونی که دوستش دارم

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
mohammad

وبلاگه قشنگی داری به ما هم سر بزن

مرتضی

سحر جان سلام ممنونم که به من سر ميزنی وبلاگ زيبای شما رو دوست دارم و ای کاش ميدونستم اين تصاوير زيبا را به چه کسی هديه کردی؟؟؟؟ و ای کاش من هم ..... بگذريم آرزومند آرزوهای شما مرتضی

مرتضی

سلام صبحت بخير ميدونم اين تصاوير رو به همه تقديم کردی ولی... هميشه يه نفر هست که دل آدم برايش تنگ بشه و تو ذهنش باشه اون کيه ؟؟؟؟ البته اگر فضولی نباشه.... آرزومند آرزوهای شما مرتضی