دور

  

   به چه‌ می‌نازی؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

   دوری‌مان که نیست، که اگر هست زمین زیر پای‌ات را ببین و آسمان هاشورخورده بر بالای سرت. دور هستند، می‌دانم؛ و شاید دورتر از من و تو.

 

   بگیر و امتدادشان بده در افق‌ی که می‌پنداری سایه انداخته بر آینده‌ات؛ و بی‌شک رنگین‌اش ساخته. بنگر، تا جایی که در توان‌ات‌ست. می بینی؟ زمین و آسمان را می‌گویم! در رخوت یک همآغوشی دیرینه‌اند انگار. و طرح می‌ریزند آینده‌ای را به گمان‌م؛ که شاید حاصل‌ش باران‌ی باشد، رعدی، طوفان‌ی یا حتی سیل و زلزله‌ای. من چه می‌دانم! اما آینده‌ای در کمین‌شان‌ست، در کمین‌مان‌ست.

 

   به چه‌ می نازی؟

 

  این را نه برای تو نوشته‌ام، و نه برای من؛ این را برای کسانی نوشته‌ام که می‌آیند و لحظاتی ـ شاید ـ بیتوته می‌کنند اینجا، و می‌روند ـ بی‌شک. این را برای ما نوشته‌ام، ما...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید