نه بغضي گلويم را گرفته بود <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

كم كم بغضي راه گلويم را مي بندد

بايد براي ديده شدن كاري كرد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

پس بايد دامن شفافم را

به قطره هاي اشك آلوده كنم

كار سختي نيست

كافي است  نگاهش كنم

دامنم لكه دار خواهد شد

اما هنوز در روبرويم نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا قطره هاي نشسته بر گونه هاي خشكم را

براي ديده شدن شيشه

فقط يك راه هست

راهي كه همه هميشه از آن مي گريزند

بايد شكست تا ديده شد

پس با كمال ميل شكسته مي شوم

و به پايش مي افتم

حالا هم بغض  گلويم ر ا گرفته

هم گريه كرده ام

هم شكسته ام

هم به پايش افتاده ام

اما هنوز در برابر من نشسته است

بي آنكه مرا ببيند

يا خرده شيشه هاي

افتاده به پايش را .

/ 0 نظر / 7 بازدید