هنگامي كه به آسمان آرام و خاموش شب تنهايي نگريستم
خزيدن امواج اقيانوس عشق را در ميان رگ هايم احساس كردم
عشقي به مسافت راه بي نهايت !!!
عشقي به لطافت خارهاي بيابان !!!
عشقي به زبري گلبرگ هاي گل سرخ !!!
عشقي به جاي قدم هاي روي ساحل موج زده !!!
خدايا به دستان سرد من بنگر كه قادر به نوازش چهره ات نشده است...
خدايا به پاهاي بي تابم نگاه كن كه توان رسيدن به تو را ديگر ندارد...
خدايا به چشمانم نگاهي بينداز كه از كثيفي دنياي بي وفايي تاريك شده...
خدايا پاروي شكسته قايق خيالم را بنگر كه در پي رسيدن به تو از خاري خرد شده...
خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 
/ 60 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فتانه

از اینکه تولدمو تبریک گفتی ممنون دوست دارم وبلاگ فوقالعاده زیباییداری.تريک ميگم . و خوشبحالت که تا اين اندازه زوق داريو ميتونی روحيه خوبی داری موفق باشی

samir

از همون اول ازت خوشم اومد....چرا؟؟!!!.....چون فهميدم خيلی باهوشی......چرا؟؟!!!...چون فهميدی که ما ايرانی به کلمه آبجی و داداشی خيلی حساسيم....مثلا خودم اگر کسی منو با نام داداشی صدا کنه ميفهمم به من اطمينان کرده و ماهم ديگه ته غيرت(اينجاش رو خالی بستم).........پس همين جا به فکر بکرت تبريک ميگم خيلی باهوشی................................................................................آبـجـی خـيلی نوکريم......يا علی

mohammad

سلام دوست خوب من . ممنون که به من سر زدی . وبلاگ قشنگی داری و اين نشانه سليقه شماست و يک دعا : خدايا هيچ بال شکسته ای را در انتظار پرواز مگذار . آمين يا رب العالمين . در پناه حق . باز هم ميهمان ما باش .

محمد

سلام سحر خانم! شعرات محرشه من و یاد خاطرات شب شعرهای .... انداخت.خوشحالم که پام به اینجا باز شد و با تو آشنا شدم منم خوشحال می شم که بهم سر بزنی ! منتظرتم !

mohammad

مرز گمشده ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت. و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت. از مرزي گذشته بود، در پي مرز گمشده مي گشت. كوهي سنگين نگاهش را بريد. صدا از خود تهي شد و به دامن كوه آويخت: پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده. و كوه از خوابي سنگين پر بود. خوابش طرحي رها شده داشت. صدا زمزمه بيگانگي را بوييد، برگشت، فضا را از خود گذر داد و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد. كوه از خواب سنگين پر بود. ديري گذشت، خوابش بخار شد. طنين گمشده اي به رگ هايش وزيد: پناهم بده، تنها مرز آشنا! پناهم بده. سوزش تلخي به تار و پودش ريخت. خواب خطا كارش را نفرين فرستاد و نگاهش را روانه كرد. انتظاري نوسان داشت. نگاهي در راه مانده بود و صدايي در تنهايي مي گريست. از سهراب سلام من اين شعر را از سهراب برايت گذاشتم موفق باشی و شاد و پر انرژی

pashshe

سلام. وبلاگ قشنگی داری سحر خانوم.هروقت حالم بد ميشه ديگه ميام اينجا.... ممنونم که گاه‌گاهی سری به من ميزني

حامی

خدايا گم شده ام... كاش دستان مهربانت را به من مي دادي تا با هم بر روي ساحل روياها بازقدم برداريم //// سلام سحر جان ... خدايی خيلی خيلی قشنگ نوشتی .. موفق باشی

babak

عشق ،ويران كردن خويشتن است و دوست داشتن ساختني عظيم . عشق فوران مي كند چون آتشفشان و سرازير ميشود چون آبشاري عظيم و دوست داشتن جاري ميشود چون رودخانه اي بر بستري با شيب نرم به ديدن من بيا بدروود

ARMIN

وبلاگ زيبايی داری اگه دلت خواست به وبلاگ منم سر بزن