سلام پدر...                                        

این روزها تیک تاک ساعت دلتنگی ام از نفس افتاده.. مهربانم !همیشه، الهام بخش نوشته هایم تو بودی. اما نگاتیو حجم کلماتم برای تو، دیگر پیدا نمی شود همه امروز دیجیتالی شده اند، باید در پستوها به دنبالش گشت. هیچ وقت فکر این روزها را نمی کردم. کاش گذر ثانیه ها را بازگشتی بود اما در این دنیا تنها چیزی که نمی توان جلوش را گرفت همین یگانه دشمن جهان است :" زمان زمان زمان زمان ".

حالا به خوبی معنی جمله ای که پایان بخش ملاقاتمان بود را می فهمم :" با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق."

دلداده گذار بی ازلم بودی، شبگرد کوچه های تنهایی ام بودی، تو برایم از جنس فرشته ها بودی که راه را ریسه بستی و ... روزگاری همه کسم تو بودی! حالا با تمام بی کسی ام با تو وداع می کنی، تو در آستانه 71سالگی و من در نیمه 29سالگی ام.

نمی دانم آیا این آخرین دل نوشته ی کتابم خواهد بود یا نه، اما از امروز نمی دانم حجم این تنهایی ابرگونه ام با چه کسی پر می شود.این قصه را همین جا کات می کنم، امیدوارم پایان قصه زندگی هایمان خوب و خوش باشد... برای شادی روح پدرم صلوات