روز پدر مبارک............

هر چی به روز پدر نزدیک می شیم، تلخی های روزهای رفته بیشتر در ذهن ام تداعی می شه. این روزها بیشتر از هر

زمان دیگه ای دلتنگم. . .  پر از تعارض ام، سرشار از احساسات متعارض. کاش می تونستم  وجودت رو به

عنوان یه پدر حس کنم. ولی افسوس این خلا بزرگی که بین ما هست، هرگز پر شدنی نیست، و من آرزوی لمس

دستانه پدرانه ات و نگاه مهربان ات را با خود به گورستان خواهم برد. با این حال  همیشه با این آرزو خواهم زیست.

این دل نوشته رو تقدیم می کنم به پدرم.  

 

در اضطرابِ همیشگیِ کودکانه ام و در دلتنگی هایِ زنانه ام،

پدر همواره واژه ای است گنگ و نامفهوم، با طعم گسِ میوه هایِ نارسِ تابستانی.

پدر از من می گریزد، از ترس هایم و از خودش ...

در حالی که من او را در بهشت آرزوهایم مأوی داده ام.

اضطرابِ ندیدنش را با خود به میعادگاه شبانه ام می برم.

و از ترسِ بلندی به لبه پرتگاهِ خواب هایِ پرآشوب نزدیک نمی شوم.

ولی کابوس مرا به خود می خواند.

با وحشتی همیشگی،

پاره پاره های وجودم را از زیر آوارِ فراموشی، بیرون می کشم.

و باز به رویا برمی گردم،

همراه با  خلاء همیشگیِ نیامدن و ندیدن پدر،

این بار امّا...،آنقدر در آنجا می مانم و نامش را تکرار می کنم،

تا خواب ابدی، رویای کودکانه ام را برباید.

و مرا در کشاکش ماندن و رفتن،

با مرگِ هر آنچه روزی با تمام وجود طلب کردم، تنها رها کند.