پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.پدرم مرد و

وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر کوچک جمع شده بود من

مفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.

پدرم مرد اما بازهم خورشید طلوع کرد و دوباره  ماه درخشید .

کودک همسایه متولد شد. آسمان بارید. ماشین عروس از کنارم گذشت ... .

پدرم مرد و هیچ چیز تغییر نکرد .... زندگی همچنان جاریست.

خواهرم میگه : دلم برای بابا تنگ شده.

گلوم بغض میکنه و یادم میاد خیلی وقته دل منم تنگ شده اما به خاطر

دلداری به خواهرم به روی خودم نمیارم.

می پرسه:چند روزه ندیدیمش؟

صورتم رو بر می گردونم تا اشکامو نبینه .

میپرسه : تو دلت تنگ نشده؟

پشتمو می کنم به خواهرم و سرم رو به کاری گرم می کنم تا صورتمو

نبینه اما دلم میخواد هوار بکشم .آهسته میگم:نمی دونم.بابارفته و ما

زندگی جدیدی داریم.

میاد پشت سرم و دستشو میزاره روی شونم و صورت منو بر می گردونه

سمت خودش. نگاهش به صورت خیسم خشک میشه. اشکهام فرصت

خودنمایی پیدا میکنن. بابا جون خیلی دوستت دارم .