اینبار تنهایی

باید بروم

 احساس می کنم از انگیزه های ماندن خالی شده ام. می خواهم آهسته

 

آهسته از این خیابان بگذرم، از ایستگاه خسته ام. نه تو می آیی و نه

 

 

بیهوده سالهای زیادی است که بلیط به دست منتظر آن اتوبوس بی

 

سرنشین مانده ام. منتظر تو که این روزها از همیشه به من نزدیکتری.

 

باید  بروم. این قباله ها 

پابندم نمی کند. این روزها نه خانه می خواهم نه حکومت. چوبدستی

 

 

 

 

 از آرزوهای رونده  دارم و می خواهم به جاده بزنم.

 

 

 

 

باد موافقی می وزد.