رخنه می کند امیدی در دلم با ترسی همراه

ترسی از بودن و امیدی به نبودن

بودنی برای همیشه  و نبودنی برای روزی

همیشه ای غمگنانه و سرد و روزی نه چندان نزدیک؛

آنقدر که فرصت خوب شدنم را نگیرد و فرصت بد شدنم ندهد

و دوباره ترسی افزون بر ترسهای همیشگی رفیق راهم می شود

از آن رفیق هایی که رفیق دلت می شوند

از آنهایی که رفتنشان دلگزاست و نرفتنشان روح افزا

رفیق می شویم

برای همیشه

نه از آن همیشه های غمگنانه و سرد

از آن همیشه هایی که یک عمر به انتظارشان نشسته ای

و می کوشیم

برای همراه کردن عشقی با این ترس

تا یقین مان شود

  مهربانتر از تو نیست.