امروز فکر کردم چطور می شه به خدا نامه نوشت ؟ اصلا بین این همه آدم اون وقت خوندن نامه ی پراز آرزوی منو داره یانه؟
اما الان آنقدر یاس های دلم پژمرده اند وآنقدر برکه چشمهایم پرآب که فکر می کنم باید بنویسم شاید شبیه یه نامه نشه ویا شاید..

سری  به لانه پرستوها زدم آنها مثل همیشه آواز می خواندند اما چقدر در بیت بیت اش گلایه بود . دستم را دراز کردم تا روی دستم بنشینند اما حتی حوصله پریدن را هم از یاد برده بودند .

به گلهای کنار جویبار نظری انداختم تمام قامتشان خمیده بود .صدای آب تنی ماهیها در همهمه دردها گم بود در میان فضای غم انگیز اندوه بغض هم به آمدن می اندیشید . آری آمدن ...

می خواستم طغیان کنم هوایم هوای غربت بود . آمالهای دور افتاده .نمی دانم دوست داشتن هایم بین تمام رشته های تنفر اسیر شده بود دیگر خواستن برایم معنا نداشت !!!

واژه هایم یکی بود بدون هیچ تعلقی . فرسایش آرزوهایم قلبم را وارونه بین تمام هستی نگه داشته بود.

مرغان پیام آور توشه هاشان تهی ... وای خدای من تهی وچشم به راهان مبهوت .همه داشتن ها پیش نگاهم خالی .

دلم می خواست فاصله ی ژرف دستهایم را از سردی برهاند ودر تنگنای انفجار از دردهایم آتشقشان بسازد .

باور کن گریه هایم یخ زده . نه پرم نه سبک . همه چیزم وهیچ .

زنجیره زندگی ام را پاره کردم میان همه دلواپسی ها .

خدایا این بار با توام با تویی که مدتهادر دل خواندمت اینک که ساقه های باورم شکسته تو را می نویسم . نگاههای منتظر مرا با الطافت قرین کن . من تو را هنوز از یاد نبرده ام .

همه جا زندگی در نبرد است تنهایی ام را تنها مگذار  بر دستهای خواهشم چشم مبند .